|
سلام من تازه واردم و خوشحال شدم که تو این وب سایت عضو شدم حالا یه داستان که تو وبلاگ خودمم اپ کرده بودمو براتون میزارم داستانشم خودم نوشتم یکی بود یکی نبود یک دختر بود به نام بلوم که تو مرغزار نشسته بود یه دفعه دید از اسمون یک نیرو قرمز میاد اون دید یک شهاب سنگ پرت شد اون ور جنگل و رفت اون ور جنگل و یک پری مهربونیو دید که بهش گفت= بلوم مراقب قدرت و رنگین کمون توی چشمانت باش . و بعد از پشت بلوم بال های رنگارنگی ظاهر شد بلوم از این موضوع خوشحال شد و پری مهربون گفت = بلوم الان وقتش است که قدرتی که همه دختران چشم رنگین کمونی رو میگیرند تو هم بگیری و بلوم امد قلنج دستش را بشکند که از ان قدرتی قزمز مانند اتشی سوزان در امد و نصف جنگل را به اتش کشاند و پری مهربون با قدرت ابی رنگش که مانند دریایی زلال بود اتش را خاموش کرد و بار دیگر هم به بلوم گفت مراقب قدرتت باش و از ان به خوبی استفاده کن و بلوم گفت چشم و پری رفت تو دل اسمون و بلوم شاد و خوش حال پیش دوستانش رفت تا قدرتش را پیش ان ها پز بدهد ولی دید انان هم این قدرت را دارند و ان دوستان این موضوع را با هم جشن گرفتن و پدر و مادر بلوم که پادشاه و ملکه بودن ان روز را روز رنگین کمان نامیدند.
خوشتون اومد؟؟ بچه ها این ارم وبلاگ خودمه .
بای بای خيلي بابت داستان ممنون دوست گلم...بهتر نبود خودتو كامل معرفي ميكردي گلم من از داستانت خوشم اومد بازم بيا گلم نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |